واکسن 6 ماهگی

تو تاریخ ٢٤/٦/٩٠ من و بابایی تو رو به درمانگاه برای قد و وزن و واکسن ات بردیم.
بعد از قد و وزن تو رو برای واکسن به اتاقی بردن. بابایی با تو به اتاق اومد ولی من دل نداشتم که واکسن زدنت رو ببینم به همین خاطر من بیرون اتاق موندم. خیلی دلهره داشتم و برات سوره والعصر و صلوات می خوندم و تو رو از راه دور فوت می کردم...
بلافاصله بعد از زدن واکسنت، خودم رو به بالای تختت رسوندم و تو رو تو بغل گرفتم، وقتی اون جوری گریه می کردی تموم گلویم رو بغض گرفته بود، چه قدر خوب می شد، هر سری واکسن که می زدی دردش برای من می شد و من درد رو تحمل می کردم تا گریه هات رو نمی دیدم...
اون جوری که از بابایی شنیدم، مثل اینکه طبق معمول تا چند ثانیه قبل از واکسن زدنت خنده هات روی لب هات بوده.
هزار بار هم بگم کمه: الهی مامان فدای دختر خوش اخلاقش بشه....
خانومی که اونجا بود گفت که هفته اول فرنی، هفته های بعد حریره بادوم و سوپ سبک رو شروع کنم.
بعد از واکسن زدنت امکان داشت که تب کنی، به همین خاطر بابایی من و تو رو به خونه مامانی منیژه برد و بعد رفت سر کارش،تا من و مامانی بتونیم ازت مواظبت کنیم و حواسمون کاملا به تبت باشه.
به خاطر شروع کردن غذاهای کمکی، باید تو رو ماه بعد یعنی ٢٤/٨/٩٠ فقط برای قد و وزن ببرم.
توی عکس پایین خانومی آماده شده که بریم درمانگاه:



واکسن 6 ماهگی
